خرید بک لینک
پریشب رو دوس داشتم

خسته از دانشگاه و ثبت نام برگشتی قرار شد مترو دروازه دولت همو ببینیم.

پالتو مشکیم رو پوشیدم با یه آرایش ساده و شال مشکی. عصبی بودم و استرس داشتم.

همو دیدیم.یه کم خجالت کشیدم.انقلاب پیاده شدیم و قدم زنان تا دانشگاه تهران رفتیم.

کافی شاپ رفتیم و یه دمنوش آویشن عسل و کیک شکلاتی سفارش دادیم.فضا یه کم برام غریب بود.شلوغ و دود سیگار.

حرف زدیم از هر دری و اصل مطلب رو که در مورد گذشته و رابطه ی قبلی و مزاحمتی که آزارم می داد رو بهش گفتم.

ظاهر آرومی داره. تا حرف نزنه نمیشه گفت توی فکرش چی می گذره.

درکم کرد و اعتقاد به صداقت و وفاداری بعد از این رو داره.

شرایطش رو گفت. اینکه از نظر مالی هنوز اوکی نیست. اینکه تا دو سال آینده نمی تونه ازدواج کنه.

اینکه الویت براش مهاجرته و ....

فهمیدم مشکلات و سختی های زیادی رو اگه باهاش باشم خواهم داشت اما اگه همونجور که گفت و نشون داد با اخلاق و انسان و فهمیده باشه تحمل می کنم.

اتفاقا من معتقد هستم اگه با تلاش و آگاهی چیزی رو بدست بیاریم بیشتر قدرش رو می دونیم و بهتر می تونیم ازش لذت ببریم.

من هیچوقت اینقدر از قدم زدن لذت نبردم. بعد از خوردن شام از انقلاب تا دوازه دولت رو قدم زدیم و برگشتیم.

گاهی چقدر حتی سرما و پیاده روی یه مسیر طولانی لذت بخش می شه.

قبلا متین می گفت این مسیر رو پیاده با حسین میان و من تعجب می کردم اما حالا می فهمم که اصلا طولانی نیست وقتی یه پایه داشته باشی.

در نهایت تصمیم گرفتیم که شب ها با هم تلفنی حرف نزنیم و کمتر همو ببینیم و بیشتر متمرکز روی درسمون بشیم.

گرچه با شناختی که خودم از خودم دارم می دونم برام سخته و هرچی بگذره سخت ترم میشه.

الان تنها مشکل بزرگم مداخله و تهدید یه مزاحمه که ادعای عشقم می کنه و کلافه و مظطربم می کنه و فقط دعا می کنم هر آنچه خدا مصلحت می دونه همون بشه و لاغیر.

آنگاه که انتظار پایان می یابد نرو وفا از اینجا آغاز می شود.

برچسب: دستم نمی رسد به بلندای چیدنت,دستم نمی رسد به گریبان آرزو,دستم نمیرسد که در آغوش,دستم نمی رسد به خودت کاش لااقل,دستم نمیرسد که بگیرم عنان دوست,دستم نمی رسد,دستم نمی رسد به بلندای,دستم به آرزوهایم نمی رسد,دستم به تو نمیرسد,دستم به تو که نمی رسد, نویسنده: ایلیا رستمی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 0:33

صفحه بندی